qkhabar
ارسال پیامک

اخبار و رویدادها

  در کلوب داغش کن :داغ کن - کلوب دات کام   ترجمه: English   Turkey   العربی 
تعداد نظرها: 2 نظر  تعداد بازدید: 22061  تعداد امتیازدهی:  6   (Article Rating 


باکری زنده است . . .

بنا به عادت خبرنگاری و به تصور اینکه این شخص پدر استاندار جدید است بدنبال وی راه افتادیم ، ایشان را در راهرو بیرون سالن ..... 

عصر امید : در پایان مراسم معارفه استاندار آذربایجان غربی ، مهمانان مراسم ، به رسم اینگونه جلسات با تودیع شونده وداع و به معارفه شونده خوش آمد می گویند. در این بین پیرمرد خوش سیمائی بود ، پدر شهید و ظاهرا فرزندش از همرزمان و هم پایگاهیهای حاج وحید در دوران جنگ بین سالهای 67 و 68 بوده است.

این پدر شهید وقتی استاندار آذربایجان غربی را در آغوش کشید بشدت گریست ، حاج وحید را در آغوش فشرد و برای لحظاتی اشک ریخت . فشار جمعیت و شلوغی محل دیدار باعث شد این وصال قطع شود و پیر مرد اشک ریزان سالن را ترک کرد . بنا به عادت خبرنگاری و به تصور اینکه این شخص پدر استاندار جدید است بدنبال وی راه افتادیم ، ایشان را در راهرو بیرون سالن متوقف کردیم (برای عکس و سوالهای رایج)

پیرمرد خوش سیما گریه می کرد مثل اینکه تمام بغض های 23 ساله اش یکجا منفجر شده است . های های گریه می کرد ، دستان پیر چروکیده وخسته اش دستمال آبی و سفید رنگ را به چشمانش می فشرد . چشمانی که 23 سال انتظار کشیده ، انتظار اینکه بالاخره شاید فقط و فقط یکبار هم که شده ، برای آخرین بار فرزندش را ببیند . گفتیم حاجی با استاندار نسبتی دارید ؟ گفت نه . مثل اینکه با پسرم همرزم بوده است.

از او می پرسیم پسرتان .....  سخنانمان را قطع می کند و می گوید من پدر شهید هستم  و 23 سال است که تنها پسرم را هدیه نظام و رهبری و اسلام نموده ام . شنیدم امروز وحید جلال زاده بعنوان استاندار معرفی می شود . عکسش را در مغازه محله دیدم . احساس خاصی بمن دست داد و از صبح به یاد فرزندم  به استقبال وحید آمدم .

گفتیم حاجی ، آیا رازی هست ؟ خاطره ای داری ؟ ارتباط و یا دوستی خاصی بین پسر شما و استاندار برقرار بود ؟

فرمود هیچ و ادامه داد: وقتی برای خوش آمد گوئی ، در بین جمعیت انبوه ، دست استاندار را گرفتم ، با تمام وجود و یقین حس کردم که این پسرم است با همان معنویت و معصومیت . فرزندم را دیدم او را بشدت به آغوشم کشیدم عطر و بوی فرزندم را می داد سرم را روی شانه اش گذاشتم و گریستم . نمی خواستم کسی او را از من جدا کند .کاش بگذارند با پسرم ساعتی گفتگو کنم . زمستان می آید ، یادم هست برای او جوراب پشمی گرفته بودم که هنوز هم در بقچه دامادی نیمه تمامش جامانده است .لباسهای زمستانی اش را که در کنج طاقچه خانه جا گذاشته و هنوز هم بعد از 23 سال به آنها دست نزده ایم  .کاش بگذارند صد ها بار دست به سرش بکشم  و او هم . (ما می گریستیم و او ) میگفت :  فصل میوه و سیب است برایش سیب پوست بکنم و کشمش دانه کنم .  او را به خانه ببرم و مادر برایش نیمرو دست کند ،  اسفند دود کند . و در حالی که بشدت می گریست به ترکی گفت : بالامیزین باشینا دولاناخ (یعنی دور سر فرزندمان بگردیم).

گفت : در چهره او نورانیت دیدم  . او یادگار و همرزم فرزندان ماست . او باکری زمانه است و انشا الله راه شهدا را ادامه دهد.

لحظاتی گذشت ، از او نصیحتی خواستیم . گفت : راه رهبر - راه امام - راه شهدا .

نفسش تنگ شد و خسته . نگرانش شدم . دستش را گرفتم و بوسیدم .

برای اینکه نگران نشوم لبخندی زد که خوبم. لبخندی که معصومیت شبیه آنرا می توان در چهره ائمه و صلحا دید.

 

این گفتگو دقیقا یکماه پیش رخ داد . گفتگوئی که برای انتشار آن یکماه صبر کردیم و در این یکماه به این نتیجه رسیدیم که حدس پیرمرد با عملکرد یک ماهه حاج وحید مطابقت دارد . آن پیرمرد راست می گفت.

در این مدت کوتاه ، مردم استان شیفته اش شده اند . همه جا ذکر خیر اوست .

 

او رهرو راه باکریست .

مگر باکری ها هنوز هم وجود دارند؟

ما آنها را نمی شناسیم ؟

 

آری ،  

او باکری است و راه باکری را ادامه خواهد داد.

در تصمیم گیری ها مانند باکری عمل خواهد کرد.

چهره محرومیت را از این استان خواهد زدود.

مانند « باکری ، شهردار ارومیه» ، نام افتخار آمیز «جلال زاده ، موفق ترین استاندارکشور» را یدک خواهد کشید.

در تمام دستورات و انتصابات ، شهدا را ناظر اعمال خود خواهد دید.

در میدان خدمت و خدمتگزاری ، فرصت شهادت و اسلحه را به جوانها هم خواهد داد.

او باکری است و حمید هم در کنارش.

 

 

 

آری آن پیر مرد درست حدس زده بود .

او فرزندش را دیده بود .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 ------------------------------------------------------

پی نوشت : 

 -  نویسندگان عصر امید گمنامند . سنشان به حضور در دفاع مقدس نرسید اما در جبهه ای دیگر با سلاح قلم ، در دفاع از نظام و میهن و اصول انقلاب جان بر کف نهاده اند . کسی آنها را نمی شناسد . لذتشان رضایت ولایت امرمسلمین جهان است و امید شان ظهور آقا . شاید اینطور ثوابش بیشتر باشد . گمنام و ناشناس . معامله ای با خدا .

 



کد خبر:  5453
فرستنده: خبرگزاری عصر امید
گروه: گفت و گو
امتیازدهی
اين مطلب تا چه ميزان مورد قبول شما واقع شد؟
نظرات
ارسال شده توسط حسيني
سلام

مطلب بسیار جالبی بود . واقعا اگر اینطور باشد عالی است . استاندار باکری وار.

انشا الله موفق باشند.
ارسال شده توسط سيد جواد
با سلام : بدنبال مطلبي وارد سايت شما شدم و اين نوشته را ديدم تحت تاثير قرار گرفتم حاج وحيد آن پيرمرد .دوست قديمي من بود . زماني كه حميد باكري فرمانده بسيج اروميه بود من و وحيد در گروه سرود بسيج بوديم از همان زمان پر انرژي .بانشاط . خوش فكر . علاقمند به مسايل سياسي بود راستش را بخواهيد از همان زمان فكر حكومت داشت حتي من هم در كابينه اش بودم . كاراته را خوب ياد گرفت و زودتر از دوستانش كمربند رنگي گرفت . فوتبال هم بد بازي نمي كرد و هميشه در پينك پنك از من ميبرد . در جمع دوستان كه مي نشست خوش مشرب بود و بذله گو . روابط گرمي با دوستانش برقرار ميكرد . از مطالب مورد علاقه اش يادداشت بر مي داشت حتي برنامه راديويي راه شب را از دست نمي داد برنامه سياسي هفته تلويزيون را از دست نمي داد و فرداي آن روز از مبارزين كامبوجي . خمرهاي سرخ . حرفها ميزد خسته ام ميكرد اما آنچنان با آب و تاب تعريف ميكرد كه تا آخر حرفهايش گوش ميدادم
دبيرستان و جبهه و دانشگاه هم سپري شد
وحيد فكر تشكيلاتي داشت و براي آينده معتقد بود كه بايد زيرساختهاي فكري و اعتقادي در اولويت باشد در حركتهاي دانشجويي اين را عنوان ميكرد
همه اينها را گفتم تا ياد دوست قديمي خودم را كرده باشم . راستش را بخواهيد من وحيد را گم كرده ام و هيچ قصد خاصي نداشتم شايد براي آقاي استاندار هم بازخواني اين مطالب بد نباشد

نام و نام خانوادگی (الزامی)

پست الکترونیکی (الزامی)

وب سایت

تبلیغات

http://www.novinupload.com/uploads/13260286151.jpg

http://www.novinupload.com/uploads/13260293781.jpg

::ایرسا::