عصر امید : در پایان مراسم معارفه استاندار آذربایجان غربی ، مهمانان مراسم ، به رسم اینگونه جلسات با تودیع شونده وداع و به معارفه شونده خوش آمد می گویند. در این بین پیرمرد خوش سیمائی بود ، پدر شهید و ظاهرا فرزندش از همرزمان و هم پایگاهیهای حاج وحید در دوران جنگ بین سالهای 67 و 68 بوده است.
این پدر شهید وقتی استاندار آذربایجان غربی را در آغوش کشید بشدت گریست ، حاج وحید را در آغوش فشرد و برای لحظاتی اشک ریخت . فشار جمعیت و شلوغی محل دیدار باعث شد این وصال قطع شود و پیر مرد اشک ریزان سالن را ترک کرد . بنا به عادت خبرنگاری و به تصور اینکه این شخص پدر استاندار جدید است بدنبال وی راه افتادیم ، ایشان را در راهرو بیرون سالن متوقف کردیم (برای عکس و سوالهای رایج)
پیرمرد خوش سیما گریه می کرد مثل اینکه تمام بغض های 23 ساله اش یکجا منفجر شده است . های های گریه می کرد ، دستان پیر چروکیده وخسته اش دستمال آبی و سفید رنگ را به چشمانش می فشرد . چشمانی که 23 سال انتظار کشیده ، انتظار اینکه بالاخره شاید فقط و فقط یکبار هم که شده ، برای آخرین بار فرزندش را ببیند . گفتیم حاجی با استاندار نسبتی دارید ؟ گفت نه . مثل اینکه با پسرم همرزم بوده است.
از او می پرسیم پسرتان ..... سخنانمان را قطع می کند و می گوید من پدر شهید هستم و 23 سال است که تنها پسرم را هدیه نظام و رهبری و اسلام نموده ام . شنیدم امروز وحید جلال زاده بعنوان استاندار معرفی می شود . عکسش را در مغازه محله دیدم . احساس خاصی بمن دست داد و از صبح به یاد فرزندم به استقبال وحید آمدم .
گفتیم حاجی ، آیا رازی هست ؟ خاطره ای داری ؟ ارتباط و یا دوستی خاصی بین پسر شما و استاندار برقرار بود ؟
فرمود هیچ و ادامه داد: وقتی برای خوش آمد گوئی ، در بین جمعیت انبوه ، دست استاندار را گرفتم ، با تمام وجود و یقین حس کردم که این پسرم است با همان معنویت و معصومیت . فرزندم را دیدم او را بشدت به آغوشم کشیدم عطر و بوی فرزندم را می داد سرم را روی شانه اش گذاشتم و گریستم . نمی خواستم کسی او را از من جدا کند .کاش بگذارند با پسرم ساعتی گفتگو کنم . زمستان می آید ، یادم هست برای او جوراب پشمی گرفته بودم که هنوز هم در بقچه دامادی نیمه تمامش جامانده است .لباسهای زمستانی اش را که در کنج طاقچه خانه جا گذاشته و هنوز هم بعد از 23 سال به آنها دست نزده ایم .کاش بگذارند صد ها بار دست به سرش بکشم و او هم . (ما می گریستیم و او ) میگفت : فصل میوه و سیب است برایش سیب پوست بکنم و کشمش دانه کنم . او را به خانه ببرم و مادر برایش نیمرو دست کند ، اسفند دود کند . و در حالی که بشدت می گریست به ترکی گفت : بالامیزین باشینا دولاناخ (یعنی دور سر فرزندمان بگردیم).
گفت : در چهره او نورانیت دیدم . او یادگار و همرزم فرزندان ماست . او باکری زمانه است و انشا الله راه شهدا را ادامه دهد.
لحظاتی گذشت ، از او نصیحتی خواستیم . گفت : راه رهبر - راه امام - راه شهدا .
نفسش تنگ شد و خسته . نگرانش شدم . دستش را گرفتم و بوسیدم .
برای اینکه نگران نشوم لبخندی زد که خوبم. لبخندی که معصومیت شبیه آنرا می توان در چهره ائمه و صلحا دید.
این گفتگو دقیقا یکماه پیش رخ داد . گفتگوئی که برای انتشار آن یکماه صبر کردیم و در این یکماه به این نتیجه رسیدیم که حدس پیرمرد با عملکرد یک ماهه حاج وحید مطابقت دارد . آن پیرمرد راست می گفت.
در این مدت کوتاه ، مردم استان شیفته اش شده اند . همه جا ذکر خیر اوست .
او رهرو راه باکریست .
مگر باکری ها هنوز هم وجود دارند؟
ما آنها را نمی شناسیم ؟
آری ،
او باکری است و راه باکری را ادامه خواهد داد.
در تصمیم گیری ها مانند باکری عمل خواهد کرد.
چهره محرومیت را از این استان خواهد زدود.
مانند « باکری ، شهردار ارومیه» ، نام افتخار آمیز «جلال زاده ، موفق ترین استاندارکشور» را یدک خواهد کشید.
در تمام دستورات و انتصابات ، شهدا را ناظر اعمال خود خواهد دید.
در میدان خدمت و خدمتگزاری ، فرصت شهادت و اسلحه را به جوانها هم خواهد داد.
او باکری است و حمید هم در کنارش.
آری آن پیر مرد درست حدس زده بود .
او فرزندش را دیده بود .

------------------------------------------------------
پی نوشت :
- نویسندگان عصر امید گمنامند . سنشان به حضور در دفاع مقدس نرسید اما در جبهه ای دیگر با سلاح قلم ، در دفاع از نظام و میهن و اصول انقلاب جان بر کف نهاده اند . کسی آنها را نمی شناسد . لذتشان رضایت ولایت امرمسلمین جهان است و امید شان ظهور آقا . شاید اینطور ثوابش بیشتر باشد . گمنام و ناشناس . معامله ای با خدا .
کد خبر: 5453
فرستنده: خبرگزاری عصر امید
گروه: گفت و گو